X
تبلیغات
خواندنی های جذاب




                                       




    نويسندگان
 



        آثار تاريخي يك عاشق
 



    دوستان عاشق تنها
 



دوستان عاشق
 



وضعيت من در ياهو
 



آمار وب
 



لوگو دوستان
 



     موزيک و ساير امکانات
 
 





  دوستان عزیز به وبلاگ من خوش آمدید

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 2:34 بعد از ظهر |







 

سلام

سلام سلام سلام

سلام به همه دوستانی که نسبت به من لطف داشتن و به وبلاگی که متعلق به خودشونه سر زدن

واقعنا شرمنده هستمبه دلیل پاره ای مشکلات ۳ماه به وبلاگ سر نزدم

سعی میکنم از مهر ماه با خواندنی های جذاب در خدمت شما دوستان عزیزم باشم


 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 9:43 بعد از ظهر | |







 

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 1:35 بعد از ظهر | |







 

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 1:33 بعد از ظهر | |







 


 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 1:32 بعد از ظهر | |







 

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 1:30 بعد از ظهر | |







 


 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 1:25 بعد از ظهر | |







 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده باک
ای تبش های تن سوزان من,آتشی در سایه مژگان من
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر که در خود داشتم,هر کسی را تو نمی انگاشتم
عشق دیگر نیست این,این خیرگیست
چلچرغی در سکوت و تیرگی است
عشق چون در سینه ام بیدار شد,از طلب با تا سرم ایثار شد
با توام دیگر زدردی بیم نبست
هست اگر,جز دردخوشبختیم نیست
این دگر من نیستم’من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای نفسهایت نسیم نیمه خواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته درلبخندفرداهای من,رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مراباشور شعر امیخته,این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی.

(فروغ فرخزاد)


 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 1:20 بعد از ظهر | |







 
[تصویر: www.pichak.net-236.gif]
زندگی: هدیه خداست به ما...
و شیوه زندگی کردن: هدیه ماست به خدا !

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 10:58 بعد از ظهر |







 

دیفن هیدرامین DIPHENHYDRAMINE 
 

دیفن هیدارمین از داروهای بدون نیاز به نسخه است که به عنوان آنتی هیستامین هم مورد تجویز قرار می گیرد...

ادامه مطلب

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 10:40 بعد از ظهر | |







 

عشق بی پایان

 پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !


 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 6:4 بعد از ظهر | |







  فرشته ای برای نوزاد

 روزی روزگاری نوزادی آماده بود تا به دنیا بیایید پس آن روز از خدا  پرسید:"اونها به من می گن که من  فردا به زمین فرستاده می شوم اما من چگونه زندگی خواهم کرد. من خیلی کوچک و بیچاره هستم."
- درمیان فرشته های بیشمار من یکی را برایت انتخاب کردم و منتظرت است و از تو مراقبت می کند.
- اما به من بگو اینجا در بهشت من هیچ کاری انجام نمی دهم اما سرود و نغمه و لبخند برای من کافی است تا شاد باشم...


ادامه مطلب

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 6:1 بعد از ظهر | |







  مترسک

یک روز مرد مزرعه داری برای اینکه مزرعه اش از خیلی چیزها در امان بمونه تصمیم گرفت تا یک مترسک درست بکنه. دست به کار شد و شروع به ساختن یک مترسک کرد حتی برای اون دوتا چشم قشنگ هم گذاشت. بعد از تکمیل شدن مترسک اونو برداشت وتوی مزرعه اش گذاشت.مزرعه دار خوشحال از اینکه مزرعه اش کامل شده به خونه اش رفت.


ادامه مطلب

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 5:57 بعد از ظهر | |







  راه بهشت

 مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند...


ادامه مطلب

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 5:54 بعد از ظهر | |







  قبر خالى


مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزیدند و با هر خزش خود نبودنت را به یادم مى آوردن.
پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند...


ادامه مطلب

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 5:43 بعد از ظهر | |







  در برابر خدا

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه٬ای خدای بی همتا

 

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه ی من بینی

این مایه ی گناه وتباهی را

 


ادامه مطلب

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 5:28 بعد از ظهر | |







 

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 0:57 قبل از ظهر | |







 

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 0:57 قبل از ظهر | |







 

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 0:56 قبل از ظهر | |







 

 
 

[+] نوشته شده توسط خزان در 0:55 قبل از ظهر | |



Template Design By : www.TakTemp.com & Developed By www.MihanTheme.com


 

khazan1390

خزان

khazan1390

http://khazan1390.blogfa.com

خواندنی های جذاب

خواندنی های جذاب

خواندنی های جذاب

<-BlogAbout-> داستان ها و مطالب جذاب و خواندنی

خواندنی های جذاب

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog